یا امین!
صبح ساعت 7 از خواب بیدار می شی ، کمی دیر به نظر می رسه برای رسیدن به کلاس ساعت 8 صبح؛
اما مثل همیشه می خوای که امیدوار باشی...
7:20 دقیقه از در خونه می زنی بیرون، تراکم اتومبیل های داخل بزرگراه چندان نامانوس نباید باشد .
برای چندمین دفعه خودت را تشویق می کنی که با ماشینی تک سرنشین توی این ترافیک نقش نداری.
با پای پیاده راه می افتی !
آنقدر زمان زود می گذرد که هیچ تصوری از محیط اطراف نداری.
اتمام محدوده ی ترافیک
بقیه راه را میتوانی با اطمینان، با اتوبوس سفر کنی!
می رسی ونک، ساعت 8:10
_ الو سلام! استاد اومده؟
و با امیدی همچنان پایدار که استاد حتمن تا 10 دقیقه ی دیگر هم نخواهد بود(!) و به آرامی؛ تا دانشکده قدم می زنی!
عجیب کلاس مفید و البته آموزنده ایست!
خانواده و فولاد!
خانواده و ساختمان!
خانواده و اتومبیل!
آخرش که جزوتو جمع می کنی می بینی به زحمت یک برگ را با سخنان استاد پر کرده ای؛
ساعت 10 است؛ از در کلاس اول که بیرون می روی، استاد کلاس بعدی را می بینی که آماده است برای شروعی دوباره.
با کمی تاخیر وارد کلاس می شوی؛
باز هم همان حکایت همیشگی!
برای چندمین بار ماتریس مربوط به nپا را توی جزوه ات می نویسی ولی اینبار فقط به صورت بصری!
تنوع روش تدریس البته زیاد است!
سمعی خالی، بصری خالی، سمعی بصری خالی، رنگی با صدا و مترجم ، و البته با ماژیک در رنگ های متنوع تر!!
و پایان کلاس!
کلاس حل تمرین داری؛ نشستی سر کلاس و چقدر جالب است که با هر بار باز شدن در، فقط عده ای از آقایون وارد کلاس می شن.
یکی انگشتاشو با تمام قدرت میشکنه.
کلاس بعدی با همکاری استاد و البته دانشجویان پیچانده می شود.
به سینما زنگ می زنی! سانس فیلم؟ 6 تا 8 احتمالن ساعت مناسبی ست.
.
.
.
و آن ها که صدای آواز ماهی ها را می شنوند حکایت اشک ها را بهتر می دانند...
می دانند ؛ گاهی باید گلدان ها را فدای ماهی ها کرد ...
حکایتی از اشک بر چهره ای آفتاب سوخته برای لقمه ای نان که در این شهر شلوغ که هر کس دغدغه ای دارد _کافی برای همه ی عمر_ مراقبت از آن بسی سخت تر است از همه ی چیزهای دیگر...
و چه رحیم است همو که برای چشم بر هم زدنی بنده اش را رها نمی کند ... و شگفت از بنده ای که گاهی بخشندگی بر همنوعش را از یاد می برد ...
نشانه ها را دریاب!
حتی 1000 تومانی که توی جوی آب می ریزد ...
گنجشکی به خیال نبودن مانع می تازد!












آبان 1387